مرتبط با :
یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود
روزی روزگاری پادشاهی بود که به خوردن غذاهای خوشمزه خیلی
علاقه داشت.هر روز آشپز قصر غذاهای خوش آب و رنگ و لذیذی برایش می پخت و
روی میز می چید، اما همین که پادشاه مشغول خوردن می شد،چندتا موش کوچولو
روی میزش می پریدند و شروع می کردند به خوردن غذاهای روی میز و هرچه آشپز و
خدمتکار سعی می کردند آنها را از آنجا دور کنند نمی توانستند؛ چون موش ها
خیلی زرنگ و تر و فرز بودند و هرکدام از آن ها تکه ای از غذاهای پادشاه
را برمی داشتند و تندتند می خوردند.
